خیلی‌ها می‌دانستن که یارو رو گرفتن، ولی به مو نگفتن... ای آقا ئی مِلَت اصلا یه جور دَیه شده‌ن... هیچ‌کس دیه خودِ خودش نیست.... هر کی به فرُمی درآوورده خودشه... کدام حرف؟؟ ... هآآآآ؟... هر کی هرچی غیر از ئی که شما می‌فرمایید گُفتَه، غِلَط گُفتَه... کیا؟... ولله الان هزار دسته شده‌ن...؟ ... هِع ای، پَس نَه... همی ئی سیاسی‌های الان رو دیدی، دسته به دسته دست می‌دادن دست هم به رقص وُ آواز، همه هم سرهاشان گرم، سرهاشانم که گرم می‌شد ئی دور هَم زِر زِر زدناشان، جنگ مُرافه سیاسی‌بازی‌شان، یادشان می‌رفت به والله... دست دور دست هم می‌نداختن، زن و مرد... دور می‌گرفتن چه جور... اگر بدانی چجور شاباشت می‌دادن... لارج... دستِ دل‌بازها...،....

صفحه ۳۱

کتاب آقا رضا وصله کار داستان یک بازجویی ست. بازجویی رضا، آوازه خوانی که حالا حنجره ی زخمی اش مجال سخن گرفتن را از او گرفته است.