حواس پنجگانه طی شیمی درمانی گم وگور می شوند. همان حواسی که با محیط اطرافت ارتباط برقرار می کنند: بینایی، شنوایی، بویایی، چشایی و لامسه. حالا نه چشمت توانایی تفکیک رنگها را دارد و نه گوشت صداها را تشخیص می دهد. نمی‌دانی مهرزاد طرف چپ تو ایستاده یا راست. برابر یا پشت سر. هر صدای کوچکی غرشی

شده و هر بویی تهوع آور. این ملافه‌ی آبی هم زبر و سیخ دار است. امـا حس تعـادل چی؟ حس جهت یابی چی؟ حس درد چی؟ حس دما؟ از همه مهم تر، درک زمان؟ امروز چه روزی است؟ روز است یا شب؟ چه ساعتی؟

شیمی درمانی حتی خیال بافی را از تو می گیرد. آدمی می سازد سرگردان بین بیمارستان، آزمایشگاه و خانه. یا برابر لپ تاپ می‌نشینی یا مقابل تلویزیون. یا انتظار دریافت پیام و عکسی از رفقا در تلگرام و واتساپ را می‌کشی یا تعداد قرص هایت را می شماری. آنقدر ضعیف شـده ای که نای جوش و جلا نداری، اما افسوس خوردن همیشه آسان است. افسـوس... افسوس... اکنون آنچه تو را در خودش غرق کرده معجون غریبی می شـود. عشـق به خانه و وطن، شوق دیدار نزدیکان، حرص زندگی و سرانجام آرزوی نجات. 

صفحه ۱۹۱- در آمریکا


مروری بر کتاب از قیطریه تا اورنج‌ کانتی نوشته‌ی حمیدرضا صدر در سایت آوانگارد مراجعه کنید.