رت خودش را روی پیشخوان خم کرد و دهانش را بیخ گوش او برد و با مهارت بازیگران آتن باستان گفت:« خانم زیبا، نترسید، اسرار شما پیش من محفوظ است.»
اسکارلت برآشفت.«اوه. چطور جرات میکنی از این حرفها بزنی!»
«فقط منظورم این بود که خیال شما را راحت کنم. انتظار داشتید چیبگم؟ بگم دختر خوشگل یا مال من باش یا همه اسرارت را فاش میکنم؟»
ناخواسته نگاهش را به او انداخت.
صفحه ۲۹۲