با چشم‌های بسته غذا را آرام خورد، با دستش عقب لیوان آب در سینی گشت؛ لیوان آب را برداشت و خورد. صدای آب در گلویش شیشه‌ای بود. لیوان را در سینی گذاشت. گلوله‌ی دردی درشت را با آه از سینه‌اش بیرون داد و چشم‌هایش را باز کرد. دید همه دارند نگاهش می‌کنند و با لبخند عزا دارند.

رضا نامی در کنار دیوارهای باغ شروع به راه رفتن کرد. دلواپس سروش بود. می‌دانست که به سادگی حل نخواهد شد. دلواپسی بسیار داشت. خیانتکاری که کنار خانواده می‌چرخد... می‌دانست میرزا برای آدم‌های شریف و کاردان و تحصیلکرده پست و مقام می‌سازد و همین او را در دید مخالفانش می‌گذاشت.

در روزهای بعد که برای هم بارها این دو موضوع را صحبت کردند و لذت بردند و خندیدند و در پنهان گریه کردند، دانستند لحظه‌ای که چشم‌بند طاهر را در باغ از چشم‌هایش باز کردند، لحظه‌ای بود که میرزا به قلبش شلیک کرده بود.

صفحه 302