لحظه‌هایی هست، لحظه‌هایی بسیار نادر و قدرتمند، که در آن انگار یک نویسنده، نویسنده‌ای که اکنون دیرزمانی است از صفحۀ روزگار محو شده، در حضورت ایستاده است و مستقیماً با تو سخن می‌گوید، چنان‌که گویی حاوی پیامی است که مخاطب آن بیش از هرکس دیگری تو هستی. چنین به‌نظر می‌رسد که مونتنی چنین ارتباط نزدیکی را با لوکرِتیوس احساس کرده، ارتباطی که به او کمک کرده است تا با دورنمای زوال و نابودی خودش کنار بیاید. او به‌یاد می‌آورد زمانی مرد محتضری را دیده که در لحظات پایانی عمرش سخت گِله‌مند بوده و به‌تلخی از سرنوشت شکایت داشته است، چه اکنون در شرف مرگ بوده بدون آنکه کتابی را که مدت‌ها سرگرم نوشتنش بوده تمام کرده باشد.

صفحه ۳۱۲