روباه ناقلا که همان نزدیکی پشت بُته مُتهها قایم شده بود، آنقدر صبر کرد تا طرقه و پیشی خوب دور شدند...
آنوقت آمد زیر پنجره نشست سازش را کوک کرد و شروع کرد به زدن، صداشم انداخت به سرش و شروع کرد به خواندن:
«ای خروس سحری
چش نخود سینه زری!
پیرهن زر به برت بود پیش از این؟
تاج یاقوت به سرت بود پیش از این؟
شنیدم رنگ پرت رفته. ببینم پرِتو!
یاقوتِ تاجِ سرت ریخته، ببینم سَرِتو!»
صفحه ۱۴