از کوه که پایین میآمدم گُله به گُله از میان بساط حجاج میگذشتم که هر کدام در حفاظ خرسنگی تمام روز را از آفتاب محفوظ مانده بودند و حالا آفتابی میشدند. در نور ماه و در گرد نوری که از دره برمیآمد، سر راهم یک جا بر سر سنگی، یک ساعت مچی دیدم. برجا مانده. بیاختیار دولا شدم و برش داشتم. و دو قدمی رفتم. بعد یادم افتاد که کجا هستم و که هستم. برگشتم و ساعت را سر جایش گذاشتم
صفحه 142