به عمد از تعریف کردن طفره می رفت، نمی خواست غصه دار شوم، ملاحظه ام را می کرد، شک نداشتم حرف های زیادی برای گوش های پر تب و تابم دارد، از پنهان کاری اش، از این که اسباب بازی قشنگ و دوست داشتنی اش را دور از دسترسم قرار می داد تا ناراحت نشوم، کفرم بالا آمد و با دلخوری ترکش کردم.
قبل از رفتن نزد پدر وارد بقالی شدم، پدر عادت داشت عدس پلو را با مخلوطی از شکر و ماست بخورد. ترکیبی که حتی فکرش هم حالم را بد می کرد، در عجب بودم از لذتی که به کام او می نشست.