خبر از عالم خاموش بده خفته به خاک
در دل خاک سیه سیر کنی یا افلاک
از همان دم ز جهان دیده فرو بربستی
راز پرواز بگو بهر عروج چیست ملاک
یاد دارم ز نکویی به جهان شهر بدی
عاشق و خسته و فرمان بری با دیدهی پاک
باورت نیست چو مرغی به هوا پر گیرم
خیز و با پنجهی نازت بده بر گورم چاک
تو مپندار همه چیز دردل خاک فانی بود
روحم آزاد حقیر این بدن است گشته هلاک
انتظار در دو جهان زینت مردان خداست
با سخا و کرم است او ندارم من باک
صفحه 54