دو زن شبی از زندگی خود را در بیمارستان انستیتو ماری کوری در پاریس می‌گذرانند. یکی «کاهینا» اهل «کابیلی» الجزایر است و مسلمان، دیگری «السا» فرانسوی است و یهودی. آنها هیچ وجه مشترکی با هم ندارند بجز تحمل درد و رنج از بیماری سرطان. این دو چنان در این بیماری که آنها را تحلیل برده فرورفته‌اند که تمام نقاب‌ها را کنار گذاشته و به مرکزیتی از انسانیت دست می‌یابند. سرطان سینه که تنها وجه مشترک این دو زن است باعث پیوند روحی روانی آنها شده و رمانی شاعرانه را پدید می‌آورد. «کاهینا» و «السا» هر دو در این بیمارستان منتظر عمل هستند. کاهینا به بیماری و بهبود خود بدبین است و نمی داند چه برسرش خواهد آمد، و السا تمام جزئیات سرطان خود را می‌داند.