ماشین به محض روشن شدن، از لبهی کوتاه جدول پیاده رو بالا رفته و از سوی دیگر پایین آمد. باید سریعتر از این محلهی جهنمی دور میشدم. در آینهی نیم شکستهی جلو، قامت زنی بدون روسری و دست به کمر، هر لحظه از من و پرویز و وانت، دور و دورتر میشد. چه روز عجیبی و بدین گونه بود که از دیده بانی و انهدام توپخانههای دشمن، به رانندگی ماشین غذای جامانده از پرویز، منصوب شدم.
صفحه ۵۱