شهر دست دشمن بود و جابهجای شهر، پایگاه داشت. خانهی عسل پایگاه بود. بابای جاسم روی بام پایگاه کشیک میداد. نیمهشب جوانهای شهر حمله کردند که شهر را پس بگیرند. ناگهان گردن بابای جاسم سوخت. زانو زد. دنیا پیش چشمش سیاه شد. تو خودش تا شد نفسش تو سینه ماند و ماند. نگاهش تو ستارههای آسمان خشک شد.
صفحه 34