تصور جویی از اولین باری که خانه را دیده بود، مانند عکسی قدیمی و پوسیده، مبهم بود. در طول جنگ جهانی دوم، خانواده‌اش خودرو نداشتند. خودرویی کرایه کردند تا برای گردش که به ندرت اتفاق می‌افتاد از شهر آجری محل کار پدرش خارج شوند. پسر دوازده ساله از اینکه نمی‌توانست از پنجره‌های خودرو بیرون را خوب ببیند دستپاچه بود و به خاطر تلاشی بیهوده برای غلبه بر حالت تهوعش ، از آنچه اطرافش اتفاق می‌افتاد چندان خبر نداشت.

صفحه ۷