کسانی که با او بودند، تمام دوستان‌مان، هرازگاهی یک آینه‌ی جیبی زیر دماغش می‌گرفتند تا ببینند آیا هنوز نفس می‌کشد؟ سطح شیشه را بخار می‌پوشاند؟ ولی بعد از مدتی فراموشش کردند و بی‌آن‌که کسی متوجه شود دیگر نفس نکشید. رفت. به همین سادگی. مُرد. من هنوز زنده‌ام.

صفحه ۳۸