یک روز قشنگ، آن طرف درخت تمرهندی ساختمان ایستگاه راه آهن تمام شد. خطوط فولادی در نور خورشید برق میزد. پست‌های سوزنبانی با نوارهای سرخ و سبز و چراغ‌های رنگارنگ برپا شده بود. دنیای ما به این طرف و آن طرف خط آهن تقسیم شده بود. همه چیز آماده بود. همه ساعات فراغت ما كنار خط آهن تا پلی که نیم مایل آن طرف‌تر بود صرف می‌شد. مدام از سکوی ایستگاه بالا و پایین می‌رفتیم. یک نهال گل طاووس در محوطه راه آهن کاشته شد. ما از راهرو می‌گذشتیم و توی اتاقی که به رئیس ایستگاه اختصاص داشت سرک می‌کشیدیم.
 

صفحه ۴۵