شب سیاهی کرد و بیماری گرفت

دیده را طغیان بیداری گرفت


دیده از دیدن نمی ماند،دریغ

دیده پوشیدن نمی داند،دریغ


رفت و در من مرگ زاری کهنه یافت

هستیم را انتظاری کهنه یافت


آن بیابان دید و تنهاییم را

ماه و خورشید مقواییم را

صفحه140