روایتهای واقعی از زندگی
پنگوئن هدررفته
اولش کمی رفت توی فکر و به معنی حرفم فکر کرد، اما چیزی نگذشت که گفت: «ما را گرفتهای دادا؟ اثر پنگوینی؟» و کمی فاز دلخوری گرفت
چراغ راهنمای ماشینش را روشن کرده و خودش را تا گردن از پنجره کشیده بود بیرون. داشت چهارراه را دید میزد. پلاکش را چک کردم. دست تکان دادم. رفتم سمتش: «سلام داداش. خیلی وقت است که منتظری؟» به جای اینکه جواب بدهد، ابروهاش را انداخت بالا و یک سلام داداش سرسری گفت. من هم رفتم عقب نشستم و سرم را کردم توی گوشیام.
مصطفی سلیمانی
صفحه ۸۴