صبح که بیدار شدم، اوستا محمود آمده بود. یک پاکت سیگار جدید هم گوشه‌ای بود. آن روز تا شب خیلی کار کردیم، اما زیاد پیش نرفتیم. انتهای چاه خیلی دور شده بود و دیگر تماما گردوخاک بود. بعد از پایان کار، من و اوستا روی تن همدیگر آب ریختیم و خودمان را شستیم. نگاه کردن به بدن برهنه‌ی او برایم راحت‌تر شده بود. وقتی می‌دیدم زخم‌ها و کبودی‌های روی تنش بیشتر شده و با وجود درشتی هیکلش درواقع لاغر و استخوانی و رنگ‌پریده است، به شکستمان فکر می‌کردم.

صفحه 84